سردرگم و غریبانه

متو نی برگرفته از درونی خسته و تنها

سردرگم و غریبانه

متو نی برگرفته از درونی خسته و تنها

شکست طلسم نشد ها _2_

...... سکوتی مطلق حکم فرماست, سکوتی که لرزه بر اندام را در گوشها نجوا میکند.و بسان تیغ محنت , بیخ محبت را در هم کوبانیده. تا درختان از میوه ی عشق بارور نباشند. در حال دیدزدن حبس گاهی هستم, که صدای شیون و زاری محبوسان خراش بر دلها میزند. خراشی که زخمی لاعلاج بر قلبها حک کرده. و دل خون شدن ره آورد این محبس است.

دربندان این محبس جه کسانی هستند؟

فرهاد کوهکن که مدتهای مدید سخره های کوه را شکافت, تا یک لحظه به دیدن شیرین شاد باشد. مجنون بیابان که فرسنگهای بی شماری را با پای برهنه و لبی تشنه پیمود. تاقبل از موعد اجلش رخساره ی زیبای لیلی را زیارت کند. و عاشقانی که  درراه معشوقشان وطن زجرها کشیده اند. تا سرانجام در سیاهچالهای مخوف این زندان, به غل و زنجیرهای بی رحم محنت گرفتار آیند. کاش مفری بود. شب عجیبی است. در آنسوی شهر صدای جزر و مدهای دریا به گوش میرسد. و ترسی ناگزیر بر ساحل مفلوک طنین انداز است. ترسی که حاکی از عدم آرامش امواج دریاست. هر از گاهی دریا بحر خون می شود. گویا آبزیان نیز اسیر این طلسمند. و ماهیها یکی پس از دیگری طعمه ی کوسه های خشمگین می شوند. و طلسم دیوهای شکست ناپذیر نسل ماهیها را رو به زوال سوق میدهد. هم اینک قایقی شکسته را می بینم. که معلوم نیست سرنشینانش چه کسانی بوده اند و به چه سر نوشتی گرفتار آمده اند.دیده وذهنم مجذوب بادبان             

تکه پاره ی قایق گشته , چرا که نوشته آزادی را باید با خون خرید. آیا این قایق درهم شکسته میتواند ناجی باشد؟ افسوس که عدم وجود ستارگان در آسمان این شام تیره و تار, راهنمای حرکت را از این خیل در حال فنا سلب کرده, و ناامیدیها را دو چندان نموده.گر کماندار ظلمت شکن را بیابیم,سکان این قایق درهم کوبیده را به دست ناخدایی مجرب خواهیم سپرد.تا امواج مالامال از خشم را یکی یکی شکسته, این خیل در حال فنای فنا ناپذیر به ساحل نجات برسند. صدایی بس نجوس که نشانگر چهره ای عبوس است.مدام در گوشم نجوا میکند.که اینجا نقطه ی پایان

است و هیچ مفری نیست.ولی نه, این طلسم نشکستنی را باید شکست. با قدرت اراده , با عزمی راسخ و جزم شده این دریا را باید همچون عصای موسی پیامبر شکافت و به ساحل مقصود روانه شد. این دریا دریای غم نیست که فاقد ساحل باشد. بلکه دریای زجر و انزجار است.

وساحلی بس مفرح و دلگشا دارد.که دیدنش قابل وصف و توصیف نیست. در حین اینکه مات و مبهوت  به این دریای مرموز خیره بودم. صدایی  بس مهلک و نفس گیر سکوت  مطلق این شب بی پایان را در هم شکست. صدای رعد و نور برق آسمان مملو از ظلمت, و مستتر از ابرهای قطور سیا هی, دیده ها را مبهوت و مجذوب خود نمود. صدای طپش پر از حزن و اندوه قلبها شاید بیانگر آن باشد, که دنیا به آخر رسیده. و تا لحظاتی دیگر زمین و دریا تا عرش ملکوتی در هم پیچیده

خواهد شد. باید نظاره گر باشیم که چه خواهد شد. به گمانم غرش رعد با نور هراسناک و زیبای برق در جدالند. چه زیباست.هر آن نوری که آسمان را روشن میکند.و این روشنی جرقه ای از امید در دلها می افکند. ظاهرا کماندار ظلمت شکن با فرود آوردن تیر پیکاندارش بر سکوت ممتد ناشی از یاس میخواهد, نمایش ستارگان را بر دیدگان بنمایاند.در آنسو سکوت مطلق ناشکستنی با غرش خشمناک ابرها در نزاع است.  که چرا شعله های امید را می خواهی برافرازی . بارانی شدید باریدن  گرفت.  و اشک و عرق ناشی از ناامیدی و خستگی طاقت فرسای دیده ها و تنها را

از دم زدود. سرانجام ستارگان که شعله های امید و اهنمای ما خواهند بود, چهره گشودند. لبخندی که اختران بر لب دارند, نوید بقای حیات به قلبهای محزون میدهند. جشن سروری که بر دلها حاکم شده نباید باعث از دست رفتن زمان شود.  و باید سکان این قایق مفلوک را به دست دو ناخدای معروف که از دیرین شهره ی  خاص و عام بوده اند,, سپرد.دو ناخدا به نامهای عشق و صداقت... هم اینک سوار بر این قایق شکسته از ساحل نابودی به سوی ساحل امید روانه ایم. گویا این دریا همان دریای غم است. و ساحل نجات ندارد.چرا که آنسویش ناپیداست.ولی درخشش ستارگان و محو شدن ابرهای ضخیم ظلمت نوید امید دارند. و نباید از پارو زدن به سرمنزل مقصود یک آن دریغ کنیم.نفسها در سینه ها حبسند.ماههاست سوار بر این قایق روی

امواج آب شناوریم. مثل اینکه درجا ساکن بوده و هیچ حرکتی نداشته ایم. تنها تغییری که احساسش قابل لمس است. محو شدن ساحلی است که فنا را بر بقا ارجح میدانست.و خطی قرمز بر پرچم رهایی کشیده بود. دیده های لرزان به آسمانی دوخته شده اند, که جز ستارگان ساکن چیزی دیگر نمی بینند. شاید متظر ستاره ی دنباله داری هستند.که ساحل دریای غم و حسرتها را به ما بنمایاند. امواج دریا در حال ارتفاع گرفتنند.آیا طوفانی ویرانگر در راه است.و قصد نابودیمان را دارد؟ ما مبارزین ره صلح و عدالت, عهد بسته ایم. تا پای جان بایستیم. آیا دو

ناخدایمان ,,عشق و صداقت,,قدرت رهایی و نجاتمان از این طوفان ناخواسته را خواهند داشت. نعره ی کوسه های خشمگین به گوش میرسد. گویا طوفانی در کار نیست. و این کوسه های خشم گرفته امواجی از جزر و مدهای سرشار از رعب و وحشت به وجود آورده اند. اما چرا؟ مثل اینکه آنان نیز مدتهای مدیدی است, طلوع آفتاب صداقت را نظاره گر نبوده اند. و از درد و ناله ی ناشی از عدم  پایان این شب  مملو از سیاهی , امواج دریا را به جان هم می اندازند.  و با زبان بی زبانی درد خود را بیان می کنند. همچنان به شکلی به ظاهر ساکن در حرکتیم.درد نرسیدن

می خواهد نای رسیدن را از ما بگیرد. آیا در این ناکجاآباد چشم بر روی دنیا خواهیم بست. یا چشم بر دنیایی دیگر خواهیم گشود؟گردبادی از دور به چشم می خورد.باز این دلهای پریشان و چشمهای خسته ی نیمه باز نظاره گر چه صحنه ای خواهند بود؟ چه زیباست و چه مهلک. لحظه ای دلها سر شار از امید, لحظه ای دیگر غم بار و ناامید. گر امیدی در دلها ریشه دوانیده بود,

از این تند باد مخوف وجودش ساقط خواهد شد. لحظه به لحظه آن ویرانگر نابه هنگام نزدیک و نزدیکتر میشود. صدای طپش قلبها را در این جو حاکم به گوش شنوائیم.در این حین ستاره ای دنباله دار بر فرق آسمان همچون تیر از پیکان رهاشده با سرعتی عجیب در حرکت است. ضربان قلبها دو چندان شده, یک سوی دیده ها به آن ویرانگر است. و سوی دیگرش به آن شعله ی امید. گویا این همان جرقه ایست که میخواهد جهت مشرق زمین را نشان دهد. ولی آن تندباد نیز از همان جهت به سویمان در حرکت است.حال که جهت طلوع را یافته ایم,سکان شناور را به آنسو

هدایت کرده ایم.با اراده و عزمی جزم شده و بادلهایی محزون اما سرشار از امید, به سمت نشان داده شده در حرکتیم. همه داریم به خوابی فرو میرویم, که ناشی از خستگی مفرط است. شاید دگر دیده باز نکنیم, و جانان را به جان آفرین تسلیم کنیم. در حالی چشمانم بی درنگ باز شدند, که نور طلوع در آنسو هویدا بود.همه ی دیده ها بی درنگ باز شدند.و بهت زده مجذوب این طلوع نا باورند. پس آن تندباد چه شد.. همین عشق و صداقتمان آن ویرانگر را از پای درآورده. تا دگر بار

طلوع خورشید و بخت شروعی نو را بیایبم. از فرط شادی در پوست خود نمی گنجیم. چیزی به ساحل نمانده, چه زیبا و مفرح است.واین تجربه ای شد تا صلیب عشق و صداقت را بر گردن امید بیاویزیم, و یک لحظه از این مثلث موفقیت غافل نباشیم و دوری نگزینیم.

نظرات 1 + ارسال نظر
سش جمعه 9 فروردین‌ماه سال 1387 ساعت 01:11 ق.ظ

بشقسه دشیشقشئ ذشقشف دشظشق ذثیشئ ٫

با عرض معذرت نظرتان ناخواندنی است.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد